سهل انگاری
نمیدونم چی بگم عسلکم،با تمام مراقبتهام وحساسیتم رو وسایل خطرناک که دست تو نیوفته و برات خطری نداشته باشه ...خلاصه بگم که تیغ ابروم افتاد دستت... چهارشنبه اون هفته یعنی 13 شهریور بود که قبل از ناهار رفتم وضو بگیرم نماز بخونم یهو دسته تیغ رو تو دستت دیدم دو دستی زدم تو سرم پریدم طرفت ،تو یهو پرتش کردی دست راستت رو وارسی کردم دیدم چیزی نیست یهو جیغت بلند شدم دست چپت رو که تو دست راستم گرفته بودم رو نگاه کردم دیدم دست هر دومون پر خون شده جیغ زدم وبابایی سریع بغلت کرد برد دستت رو زیر آب گرفت . نمیدونستم چکار کنم فقط خودم رو لعنت میکردم وگریه بابا انگشتش رو روی انگشتت فشار داده بود تا خونش بند بیاد نمیدونستیم چقدر بریده خب،پوست انگ...
نویسنده :
فائزه
10:26







