عروسک دوست داشتنی من
عشق مامان حسنای عزیزم دلبرک من هنوز اجازه ندادی از دندونای خوشگلت عکس بگیرم همچنان منتظرم تا عکس مرواریدهای کوچولوت رو بندازم ولی تو تا دوربین رو میبینی حمله میکنی ومیخواییش. مامانی چند شب پیش رفته بودیم خونه دوست بابایی.تو همش میخواستی بغل دایی جان پیش آیایون باشی.دایی جان آورد گذاشتت پیش خودم ویه نارنگی داده بود دستت تو هم با اون مشغول شدی منم بهت کاری نداشتم.گرم صحبت بودیم که یهویی نگات کردم دیدم نارنگی بی نوا رو به چه روزی انداختی با دندونای کوچولوت پوستش رو کنده بودی و مغز نارنگی رو حسابی فشار میدادی وآبش رو مثلا میخوردی از بالای بلوزت تا پایین شلوارت رو نارنجی کردی. اینم مدرک جرمت جونم برات بگه از این کارها زیاد می...
نویسنده :
فائزه
20:02



