حسناحسنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
ارشاارشا، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

فندق کوچولوهای خونه ی ما

عروسک دوست داشتنی من

عشق مامان حسنای عزیزم دلبرک من هنوز اجازه ندادی از دندونای خوشگلت عکس بگیرم همچنان منتظرم تا عکس مرواریدهای کوچولوت رو بندازم ولی تو تا دوربین رو میبینی حمله میکنی ومیخواییش. مامانی چند شب پیش رفته بودیم خونه دوست بابایی.تو همش میخواستی بغل دایی جان پیش آیایون باشی.دایی جان آورد گذاشتت پیش خودم ویه نارنگی داده بود دستت تو هم با اون مشغول شدی منم بهت کاری نداشتم.گرم صحبت بودیم که یهویی نگات کردم دیدم نارنگی بی نوا رو به چه روزی انداختی با دندونای کوچولوت پوستش رو کنده بودی و مغز نارنگی رو حسابی فشار میدادی وآبش رو مثلا میخوردی از بالای بلوزت تا پایین شلوارت رو نارنجی کردی. اینم مدرک جرمت جونم برات بگه از این کارها زیاد می...
1 دی 1391

حسنا و تجربه اولین چله

پرنسسم شما در اولین شب چله عمرت 11 ماهه شدی مبارکه گلم حسنای عزیزم شب چله خونه بابا جون بودیم وشما هم حسابی آزاد بودی هر کاری میخوای بکنی وهمه هم قربون صدقه ات میرفتن. تو یه عکس برات میذارم که چه کارا کردی...ببین حالا چند نمونه از کارهایی هم که انجام میدی تا خواب هستی برات میگم وعکس میذارم. این یه نمونه از برنج خوردنته که خونه مادر جون پریه اینم موقعیه که تشریف میبری روی لب تاب و پدر لب تاب رو در میاری   راستی مامانی اون هفته رفته بودیم خونه امید پسر عمه من که یه دختر کوچولو داره به اسم زهرا. اولش زهرا خواب بود وقتی هم بیدار شد خجالت میکشید بیاد بیرون از اتاقش تو رو بردم پیشش ا...
1 دی 1391

لیموشیرین خوردن به سبک حسنا

عسل مامان جمعه شب بود ومادر جون پری هم خونه ما بود . داشتیم میوه می خوردیم واز اونجایی که شما به هیچ عنوان دوست نداری هیچی سر جای خودش باشه تموم میوه ها رو از ظرف بیرون ریختی وخودت یه لیمو شیرین که خیلیم دوست داری برداشتی. با دندونای کوچولوت پوست یه تیکه از لیمو رو کندی وفشار میدادی تو دهنت.یواش یواش آب لیمو رو درآوردی وبا انگشت سوراخش کردی وهم فشار میدادی ومیخوردی وهم با انگشت ازش بیرون می آوردی وبه ماها تعارف میکردی.میدونی تو اصولا خود کفایی همش دلت میخواد خودت غذا ومیوه بخوری.... قربونت برم دختر مستقل من   ...
28 آذر 1391

محرم 91 و حسنا

حسنای قشنگترینم پارسال وقتی تو دلم بودی از روز تاسوعا دوباره دل درهای بدی اومد سراغم ومنم مثل همیشه دلواپس تو.مامانی هم تو رو اول به خدا بعد به رقیه 3 ساله امام حسین سپرد ونذر کردم که سال بعد (یعنی همین امسال)هموزنت شیر تقسیم کنم .وهمین کارو باهم انجام دادیم خدا ازمون قبول کنه. دخترکم امسال دهه محرم با وجود تو برای ما خیلی با شکوهتر بود وقتی که شبها بیرون میرفتیم و تو تا موقعی که دسته ها وعزاداری رو میدیدی آروم وبا نگاهی معصومانه به سینه زنها نگاه میکردی چیزی نمیگفتی و همین که تموم میشد بیقرار میشدی.بابا جون رضا هم تو رو با خودش تو دسته سینه زنشون میبرد وتو تا یه مسیری همراهشون میرفتی وبا کمک بابا جون سینه میزدی. (اینم چند تا عکس ا...
12 آذر 1391

یا علی اصغر(ع)

یا صاحب الزمان فرزندم را نذر یاری قیام تو میکنم  او را برای ظهور نزدیکت برگزین وحفظ کن. حسنای عزیزم دیروز جمعه روز 8 محرم روز شیرخوارگان حسینی بود.به یاد پسر کوچولوی امام حسین حضرت علی اصغر همه ی کسانی که نی نی داشتند جمع شده بودیم توی حسینه وعزاداری کردیم. تو هم که عاشق نی نی وقتی اون همه نی نی رو یکجا دیدی نمیدونستی بری پیش کدوم همش ذوق میکردی وبا دست نشون میدادی میگفتی جیییییییی.....جییییییییییییی....و کلی صداهای آهنگین کودکانه دیگه از خودت درمی آوردی. وروجک شیطونم نذاشتی تو بیداری 2تا عکس خوب ازت بندازیم .دیگه اصلا فرصت عکس و فیلم گرفتن به مامانی نمیدی چون عاشق دوربینی.تا میگیرمشون دستم تندی میای طرفم . مجبورم ...
4 آذر 1391

300

عزیز دل مامان وبابا   روزه شد حسنای نازمامان دیگه خانمی شده 10 ماه رو به لطف خدا کامل کرده وتا 2 ساعت دیگه انشاالله  وارد ماه یازده میشه.   دوستت داریم روشنایی خونمون   ...
30 آبان 1391

من و حسنا چی کشیدیم

حسنا عسلکم این مرواریدهای کوچولوت هم تو هم مامان رو حسابی اذیت کردن. الهی بمیرم که بلافاصله بعداز اون مریضیت شروع کردی به دندون درآوردن وبدنت ضعیف بود خیلی سخت دراومدن. حین دندون درآوردن تب کردی وباز ضعیف تر شدی. باز از جمعه سرماخوردی و آبریزش بینی وسرفه .یکشنبه بردمت دکتر داروهاش اثر که نکرد هیچ روزی که بعداز 2 هفته دندون درآوردنت فکر میکردم حالت بهتره و تدارک آش دندونیت رو دیده بودم از همیشه اوضاع حال واحوالت بدتر شد. هیچ نفهمیدم چی شد وچی گذشت.تموم برنامه هام به هم ریخت .مادر بزرگها زحمت کشیدن آش رو به سرانجام رسوندن وتقسیم کردن وتو همش گریه- تب -استفراغ ومامانی بیچاره دق. دوباره بعدازظهر بردمت دکتر .خیلی ضعیف شدی و عصب...
27 آبان 1391